محرمم اومد ........
من كه نتونستم چيزي پيدا كنم تا بتونه در كنار اين تصوير حرفي براي گفتن داشته باشه .
فقط مي تونم كنار اين تصوير اينو جا بدم .قشنگه

شعر و داستان
من كه نتونستم چيزي پيدا كنم تا بتونه در كنار اين تصوير حرفي براي گفتن داشته باشه .
فقط مي تونم كنار اين تصوير اينو جا بدم .قشنگه

تازه موقع نگاه کردن با چشم سوم خودتون (دل ) ببینید و حاجت بخواهید .
با آرزوی ختم به خیر شدن تمامی حاجات شما عزیزان .
ببینید و حاجت بخواهید . باور کنید .
مولا نگهدارتون
بدل گفتم بیا در سینه خاموش دل نامهربان اخگر طلب کرد
بـهـشـت آرزو هــا زنـــده در دل دم مستـانۀ هر حـور خواهـم
نگـاهـت بـيـقراري كـرده يـارم مـرا بـا نـاله يـاري كـرده يــارم
شقايق ناله بودي يار دلتنگ غم هر سينه كاري كرده يـارم
كـسـي آمـد كبـوتـر داد پـرواز به روي حال من دل گشت آغاز
كبوتر عاشقي كرد و مرا ديد پــري زد در گريـبـانـم به صـد نـاز
درخت خشک من آهسته مردی به خاک دل قسم بنشسته مردی
سلیمان و عصا دلتـنگ هستی پشیمـان آمـدی بشـکسـته مردی
مـن و دل یــادگـار بـاد و بــاران کــویـــر نــالـۀ سـرگـــشـته داران
بدل گفتم مرا در چشمه ميران كه جوشد دل ز اشك چشمۀ جان
اگــر يـاد وطـن افـتـد بـه جانـم تـرا آذر به جـانـم مـي كـشانـم
منم آتش در اين خاكستر غم بـسوزانـم تـرو خشـك جـهـانـم
بـيـا بـنشـين كــنــارم آرزويــم نفس هايت دل ديوانه بشكسـت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو چشمانت بلاي جان من شد دل شوريده ات مهمان من شد
چو دستت بر زمين سـينه نالـيد خروشـي بر دل نالـان من شـد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كنار گور دل مهسا نشسته غمي در غنچۀ مهلا نشسته
بـيا زينـب كـنار گـور بنـشيـن كنـارت مادري تـنهـا نشسته.
بــراي زخــم دل فريــاد مـي كرد غريب نالۀ ويرانه ها شد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبي را تا سحر بر دار ماندم نفس هاي ترا بسيار خواندم
چو گفتي ياد تو در دل بـمـانـد تـرا تـا غربـت غـمخـانه راندم .
براي قصه هاي تلخ مهتاب گلوي سرخ غمبادم نروئيد
آفتاب پنداري پشت توده اي ابر سياه به رفتن مي انديشيد و ابر بي آنكه ببارد ، بين من و آفتاب حصار شده بود .
تنها ترين لحضه بر خاطراتم پوست مي انداخت و من مشتي خاكستر از آتشي فروزان ، غبار مي شدم...
كوچه و خيابان شهر شادمانيها مرا نپسنديد ناچار سرگردان جاي جاي كوير غم ها گرديدم .
خاك آشناي من نامادري زمخت ، آغوش مهر گشود و من كودكي ، تشنه كام مهر به بستر آغوش تن سپردم به هزار اميد و آرزو ...
مثل لكۀ سياه دريك بوم نقاشي وصلۀ بدرنگ شده بودم . تي پاي طوفان و سگرمه گردباد و يك سراب فريب آخر خط بود . حجم كبود لحظه هاي اثيري اشتياق مرا به بستر مي افزود ...
آنقدر كه در بستر زبون يك نيم نگاه مهر شدم و دلتنگ لحظه هاي دروغين مهر ماندم و آغوش پنداري جذام شد ، در قاب دلتنگي هايم و من تكه هايم را مي ديدم كه يكي يكي از بستر جانم به خيابان و كوچه هاي اثيري و مبهم مي خزند و من در بستر خاك ، آغوش گرم مهر مي ساختم با دلپاره هاي دلي كه خاك مي خورد در قاب شكستۀ غروب روزگار من .
كودكي بوي غذا را فهميده بود و بهانه گريه مي كرد .
مادري به شانه هاي باد خوردۀ مردش تكيه داده بود . نسيم پشت علف هاي پاييزي به باور مرگش رسيده بود و زمستان پنداري تحفۀ كولاك و يخبندان بدوش مي كشيد .
در سراشيبي هستي ازدحام كوچه و خيابان تماشايي بود و توان دويدن نبود . اما گريز و دريدن بوي گرسنگي مي داد . بي تو همسفر كوچه و خيابان شدم . از خيابان اصلي شهر يه زحمت عبور كردم . وارد كوچه هفتم شدم . تا كوچۀ بن بست هشتم محلۀ فقرا... صورتهاي تكيده ، نگاه هاي وامانده ، آرزو هايي بر باد ، اعتمادي در جيب سفر عمر ، جا مانده ، تو اگر بودي گمان مي كردي از جنس ما آدميان خلق نشده اند ، اما گوشت و پوستشان ، تحقير و حقارت مي نوشيد و دم بر نمي آورد .
سيگار از نان بيشتر پيدا مي شد و سيگاري روزگار خوش كوچۀ بن بست هشتم شهر بي در كجايان زمين بود . در همين كوچه پسري در باغ آرزو هاي جواني اش گرسنه رپ مي كرد و دختري نان آور خانوادۀ حقيرش بود .
نگاهش كه مي كردي مي فهميدي كه مصنوعي لبخند مي زند و لب هاي شكلاتي اش را به هر كس و ناكس اجاره داده است تا زندگي كند .
پوست پاي همۀ بچه هاي كوچه پنداري از جنس چرم آفريده شده است و در قلب زمستان با زير پوش هم مي شود زندگي كرد و قنديل نشد .
چاقو كشي ، محله را به يارگيري كشانده بود و اسمهاي عجيب و غريب بر پيشاني غبار نشستۀ شان ترك تازي مي كرد . كسي با قيافه اي مندرس و از گور برگشته ، اختاپوس مي باليد و كسي كه از آرزو هايش ساعتها عقب مانده بود . بوفالو .
در همين كوچۀ بن بست پنداري يك عمر قدم زدم .
تازه خورشيد از بستر خواب بر خاسته بود . كسي مثل من و تو قدم به كوچه گذاشت . به همه سر زد و بعد براي همه سخنراني كرد ، مثل همۀ سخرانهاي جهان كه از سايۀ سر تريبونهاي آزار ، پا بر روي دوش من يا تو مي نهند و چهار نعل به خواسته هاي خود مي رسند . من و تو هم ناچار بايد هورا بكشيم و كف بزنيم و بعد از چند صبايي دلخوش ، تحليل اشتباه كرديم ، باشيم .
داشتم مي گفتم : همين آقا در همين محلۀ فقرا با كفش دست دوخت فرنگ و كت و شلوار سوغات غربتي و عطر و ادكلن و لبخند هاي دوست داشتني وعدۀ نان داد و آب و آبادان . پا بر پلۀ آدمهاي فقير محله گذاشت و يكي يكي پله هاي ترقي را در نورديده و ديگر هيچگاه به كوچۀ بن بست هشتم باز نگشت .
روز هاي نخست منهم با محله كف مي زدم آنقدر كه دستانم تاول انداخته بود . وقتي پشيمان شدم كه عبور از پله هاي نردبان به خوان آخر رسيده بود و گزمه ها مثل زنجير عمو زنجير باف نردبان را محاصره كرده بودند . بياد تو افتادم . گفتم خوش به حال تو كه اينهمه تحقير در كوچۀ بن بست هشتم ، را نديدي . راستي مش غلام همين ديروز مرد و امروز انگار مش غلامي به دنيا نيامده است . زنش با همۀ سن و سالي كه داشت به عقد مش يحيي در آمد . مش يحيي را كه مي شناسي . انتهاي كوچه كفش براي دختران جوان و پيرمرد هاي فرسودۀ پولدار جفت و جور مي كرد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
استخوانهاي پنجره تير مي كشيد . طوفان ، محله را بدندان كشيده بود . خواب ، چهار بندم را در مشت گرفته بود . حوصلۀ نوشتن مثل برفهاي زمستان آب مي شد .
ترا در خواب آرزو مي كنم كه بر گردي ... اما نه ... هيچگاه برنگرد . اينجا هنوز بايد با پاي برهنه لانۀ گنجشك و سر مار لگد كني . پيمانۀ سير و گرسنه جدا كني و حسرت دارو ندار ببيني .
اينجا همه ، زبانهاي كبود را سرخ مي دانند و سرهاي خاكستري را سبز .
اينجا عنكبوتها چهار بند خانه ها را به تار بسته اند هيچگاه بر نگرد ...
۱۲/۱۲/۸۱
بر اساس افسانه چكور
كپر در دهان باد جويده مي شد و ايوب لحظه ها دانست كه بايد به روزگار صبر پيوند بخورد آواي گريستن كودكي در همين كپر به طوفان نه گفت و من پنداشتم كه در دهان طوفان از قافله اي جا مانده ام، غريب و دلتنگ . پنداري به طوفان پناه برده بودم و كپري كه بي صاحب مانده بود در لاي دندانهاي بي رحم طوفان و نگاه وحشيانه شب و تنهايي.
در ساحل زيداب راه نجات مي يافتم از تارهاي طناب داري كه لحظه هاي دلتنگ حادثه را حلق آويز كرده بود پنداشتم برزخ حادثه را يافته ام كه راه بهشت و جهنم مي آموخت و چقدر طولاني و بي انتها ، چون عمر بالهاي پلك چشمي كه در يك بوسه و گريز حس شده باشد .
بغض فرياد قورت مي دادم و تازيانه هاي را بر روي پوست ورم كرده ام مي چراندم پنداري كسي به شكل يك وهم بود كه در رج هاي زمين شخم زدۀ ذهنم نهال ترس مي كاشت و من چون زمين بايري پوست مي انداختم و ترك بر مي داشتم و عطش حوصله مي كردم. يك شب و شبانۀ گنگ و يك حس غريب و پريشان مرا به ساحل زيداب كشاند . ساحلي كه مشرق آرزو بود و افق هاي بيكران انديشه هاي باز را حجله ساخته بود و پرواز مي آموخت به دلداده اي كه معبود به قيمت جان و جان جان مي خواست .
گامي سكوت نمي شكست بر پوست ورم كردۀ ساحل زيداب اما پنداري كسي مي آمد سبكبار و آرزو مند با دستاني كه مي لرزيد و نگاهي كه چون كمند زلفي پريشان مي نمود و عزمي كه سينۀ حيا مي دريد و رد پايي كه به سوي ويراني حادثه گام بر مي داشت طربناك.
كسي با مو هاي نقره اي و صبر ايوبي در باد، رو در روي موج خموده مانده بود و چشم به شعلةفانوسي دوخته بود كه بر شانةموج باد مي خورد و به باور ساحل دل به درياي دل داده بود.
كسي چه مي دانست كه من و اينهمه نماد گمشده در ذهن مردمي دلتنگ و مانده در حصار تنهايي پيوندي نا گسستني بيابيم. اينهمه نماد كه خاك خورده بود در خاكستر ذهن ها و فراموش شده بود چون غباري در انديشة طوفان دوره گرد .
اينهمه نماد كه آيينة نگاه و آيين هستي قومي مي شود كه جز دريا و موج و ساحل و كپر و يك هستي حقيرانه هيچ نمي خواهد .
اينهمه نماد كه با سيمين ترين زلف كلام واژه ها پيوند خورده است و آدمي را صيقل داده است با پيام دلربايي كه در قاب نگاه و انديشه غريب مانده است .
به غربت نماد هاي سرزمين فراموش شده قدم گذاشته بودم غربتي كه خاك مي خورد و تاريخ و جبر را در جغرافياي تنش ديده بود . و ويراني را در باغ هاي انبه و موج سركش و سايبان كپر... حتي ويراني را بر شانه هاي خسته شان حس كرده بودم . دلم مي خواست نمادها را چون تير و كمان آرش بر گيرم و به فضاي ذهن هاي جستجو گر پرواز دهم تا مرز حادثه.
پنداري در وسعت نگاه نماد ها وحشيانه مي دويدم. ازباغ هاي انبه و تپه ماهور هاي خاكي و از كور هاي تشنه و ولور هاي بي سايه گذشتم تا به ساحل زيداب رسيدم پنداري بر روي صخره اي نشستيم كه با موج يك همنفس فاصله داشت و با من يك عمر فاصله .
نفسهاي به شماره افتاده ام را تسكين مي دادم كه نگاهم به پيشاني پرنده اي پاش خورد كه جز مهتاب ماه هيچ نمي دانست . حتي مرا كه مي توانستم چون يك وهم ترس بيافرينم . در گرما گرم همين نگاه مضطرب و خيمه سياه شب و موج هاي دلتنگ و ساحل منتظر چكور بر روي صخره اي بي شكل حس گرفته بود . چشم هايش بسته بود بالهايش محكم به پهلوهايش چسبيده بود و پيشاني اش رو در روي موج و دريا پنداري پيوند خورده بود . گمانم دلي در سينه زليخاي لحظه ها ناله زار يوسف شده بود .
شب، پيراهن سياه زمين و زمان پنداري اثيري ترين لحظات را آفريده بود و ستارگان در خيمه شب بازي شب به انتظار طلوع مهتاب خواب را فراموش كرده بودند.
موج بر روي موج مي غلطيد و به صخرۀ بي شكل ساحل سر مي كوبيدو پس مي رفت پنداري بيقراري اش تسكين مي يافت و درياي كبود به سياهي شب در آميخته بود كسي چه مي دانست كه شب و موج و ستارگان بي شمار خلاصۀ يك حادثه خواهند شد.
و كسي چه مي دانست كه چكور در باورهايش به مرز حادثه رسيده است و از هستي عشق و پيوستن به لحظه هاي خوش ابديت مقدس را انتخاب كرده است ،انتخابي كه جاودانگي در پستوي دلي كپك زده جوانۀ شعله و آتش به مستي بيقراري ارمغان خواهد داد . پنداشتم دست زليخاي چكور به پيراهن ماه يوسف دامن آبرو دريده است .
كسي چه مي دانست كه اعتقاد و ايمان و عشق پيوندي نا گسستني بسته اند و عشق نابودي نمي شناسد و ايمان بي راهه و راه و اعتقاد پند و اندرزي پويا.
ماه طلوع كرده بود و خودش را بالا مي كشيد پنداري سگرمه هاي شب درهم رفته بود و موج هاي كبود نقره گون . و لبخند ستارگان چون گل مي شكفت .
پرهاي سرخ بالهاي چكور طلايي به نظر مي رسيد و اندام سپيد و پيشاني براقش پنداري ژاله بسته بود
(اگر حادثه به انفجار برسد و عشق به ديوانگي پيوند بخورد رسوايي معنا مي شود ).
پنداري چكور رسوايي عشق را پذيرفته بود و شب طلوع مهتاب را و من در بي حوصلگي لحظه ها همنفس ماندن و رفتن پا به پا شدم .
آواي بال زدني اثيري سكوت لحظه ها را شكست و من پنداشتم وحشيانه بال مي زنم. بال زدني ممتد و اثيري ، و پنجه هايي كه به صخره محكم شده بود تا پايان حوصلۀ حس و صغير پرواز و پيوستن به مهتاب راز.
موجي بلند چون تپه ماهوري سينۀ نقره اي دريا را مي پيمود ، ديوانه وار به سوي ساحل زيداب و صخره در مي غلطيد . وقتي به ساحل پيوست چنان به صخره سر كوبيد كه پنداشتم از جا كنده شدم . آواي بال زدنهاي ممتدم ديدني شده بود . ديوانه اي كه جز خودش و باور هاي خودش نمي داند.
وقتي كه به خود آمدم چكور در ميانۀ راه در ارتفاع پيوستن به مهتاب و ماه زمين و صخره و موج را بدرود گفته بود .
پنداري زليخا در باغ انبۀ طيس كوپان به خاك سپرده شده بود و يوسف در ساحل زيداب پناه برده بود .
ديگر هيچوقت چكور به زمين باز نگشت و من هنوز پيوستن و باور رفتن استخاره مي كردم .
فانوسي بر روي دريا و موج به سوي ساحل زيداب مي آمد با شعله اي كه چون كمند زلف پريشان دختر مهتاب به دست تقدير نسيم و سرنوشت پيوستن ساحل ،انتظار وصل داشت .و كسي در ساحل زيداب بر روي صخره اي بي شكل پنداري حس گرفته بود، كوژپشت و اميدوار، گويا زليخايش بر روي امواج جان به يوسف دل سپرده است و به اميد و آرزو، دلش را درپاره گي پيراهن يوسفش جستجو مي كند .
به انتظار ثانيه هاي سياه بي بازگشت، خودم را گم كردم،چكور به مهتاب ماه پيوسته بود و زليخا در باغ هاي هميشه سبز و دلتنگ انبۀ طيس كوپان به آرزوي پيوستن و وصل يوسفش خواب را در چشمان انتظارش دفن كرده بود .
كسي در ساحل زيداب انتظار حادثه به بركۀ آرزويش جوانه مي آموخت و من ، ترا كه من بودي هرگز نيافتم .
فروردين ۸۱ چابهار